از دهانه خودکار
بیرون می ریزد؛
و به کلمات هستی می بخشد
بنگاه خبر پراكني دارسينوئيه
Posted by
امير
at
11:58 PM
0
comments
Posted by
امير
at
2:45 AM
0
comments
بیائید تا بیدار شویم.
شیخ ابوالحسن خرقانی
Posted by
امير
at
12:34 AM
1 comments
حباب ها از کف گیلاس بر روی سطح شراب جاری می شن.
این شگفت انگیزه! چون پس از چند جرعه، واژه ها به همین شکل از اعماق روح انسان بر روی سطح ذهن جاری می شن! و بعد بر روی زبان، کاغذ و یا هرجای دیگر که بتونن در اون نفوذ کنند. مثلا گوشی شنوا یا روحی بیدار. شاید هم هیچ وقت از مغز ما تراوش نکنند. همانجا ته نشین شوند، و به مثابه ریزش باران بر زمینی حاصلخیز، باعث رشد کلماتی شوند که هرچه در آسمانها و زمین است رو به ستایش وادارد.
این یعنی لذت مطلق، یعنی لمس درون.
و صد البته که تجربه این لذت هرگز در گرو نوشیدن الکل نیست. برای خلق این کلمات، تنها احتیاج به یک روح بیدار داریم.
Posted by
امير
at
6:31 PM
0
comments
درویشی مستجاب الدعوه در تهران پدید آمد. گفتند دعایی گو، باشد که خیر و برکت بازهم بر دامان این شهر بازگردد. چندی بگذشت، دیدند که بر میدان انقلاب ایستاده، نعره می زند که: "خدایا جانم بستان!".
گفتند این از چه روست؟
گفت، به درگاه باری تعالی همان گفتم که خواستید. خطاب آمد که جز با عذابی لَعین، که بر جان مردمان فاسدش افکنیم، و خاک پاک را از وجود یکان یکانشان خلاص گردانیم، خیر و برکت بر دامان این شهر باز نگردد.
گفتم خداوندا، شرح آن عذاب بر من آشکار نما؟
هاتفی آواز در داد که ای درویش بر آسمان نظر کن. چنان کردم. حق تعالی گوشه ایی از آن عذاب به تمثیل بر من آشکار ساخت. از هیبت آن عذاب چنان ترسی بر من مستولی گشت، که حال می خواهم پیش از رسیدنش، رخت خود از این جهان بربندم!
بدآنسان که مردمان دروغگو و سنگدلی بودند، و خداوند بر قلب ها و دهانشان مُهر زده بود، و چشمانشان را بر ظواهر عالم فانی خیره ساخته بود، باب توبه را نیافتند.
پس گفتند دعای خود بازپس گیر. درویش چنین کرد. حق تعالی نیز چونان گذشته، به برکت دعا و حضور خاصان خود در تهران، عذاب را مُقدر نساخت.
چون خلاصی یافتند، رو به درویش کردند که دعایی که در حق خود کردی نیز بازستان.
گفت: رسم مردانگی و جوانمردی نباشد. که نزدیکان درگاهش از پیمان شکنان نیستند.
این بگفت و جان داد و بمرد.
Posted by
امير
at
6:19 PM
0
comments
شنا می کرد
به مانند درخت پاره ایی
بر بستر رودخانه ایی
آرام، بی هیاهو،
سطح آب
و قلب ما را
می شکافت و می رفت.
Posted by
امير
at
10:27 AM
0
comments
کاش می فهمیدم
که این مردم،
چرا دوست ندارند،
که مسخر کنند،
هر آنچه که در آسمانها و زمین است؟
Posted by
امير
at
10:25 PM
0
comments