عكس روز

عكس روز

Monday, March 30, 2009

شیر سیاه

شیر سیاه،
از دهانه خودکار
بیرون می ریزد؛
و به کلمات هستی می بخشد


Thursday, March 26, 2009

کودک درون

انسانهایی هستند که کودک درونشان، در بیرونشان به جلوه گری نشسته است!

امین

Friday, September 12, 2008

The Man Without a Past :نگاهی به فیلم


همه یک بیماری داریم، چون بیماری یکی بود دارو یکی باشد. جمله بیماری غفلت داریم،

بیائید تا بیدار شویم.

شیخ ابوالحسن خرقانی

The Man Without a Past


Saturday, August 16, 2008

شراب


حباب ها از کف گیلاس بر روی سطح شراب جاری می شن.

این شگفت انگیزه! چون پس از چند جرعه، واژه ها به همین شکل از اعماق روح انسان بر روی سطح ذهن جاری می شن! و بعد بر روی زبان، کاغذ و یا هرجای دیگر که بتونن در اون نفوذ کنند. مثلا گوشی شنوا یا روحی بیدار. شاید هم هیچ وقت از مغز ما تراوش نکنند. همانجا ته نشین شوند، و به مثابه ریزش باران بر زمینی حاصلخیز، باعث رشد کلماتی شوند که هرچه در آسمانها و زمین است رو به ستایش وادارد.

این یعنی لذت مطلق، یعنی لمس درون.

و صد البته که تجربه این لذت هرگز در گرو نوشیدن الکل نیست. برای خلق این کلمات، تنها احتیاج به یک روح بیدار داریم.



Wednesday, August 13, 2008

داستان آن درویش که در تهران پدید آمد


درویشی مستجاب الدعوه در تهران پدید آمد. گفتند دعایی گو، باشد که خیر و برکت بازهم بر دامان این شهر بازگردد. چندی بگذشت، دیدند که بر میدان انقلاب ایستاده، نعره می زند که: "خدایا جانم بستان!".

گفتند این از چه روست؟

گفت، به درگاه باری تعالی همان گفتم که خواستید. خطاب آمد که جز با عذابی لَعین، که بر جان مردمان فاسدش افکنیم، و خاک پاک را از وجود یکان یکانشان خلاص گردانیم، خیر و برکت بر دامان این شهر باز نگردد.

گفتم خداوندا، شرح آن عذاب بر من آشکار نما؟

هاتفی آواز در داد که ای درویش بر آسمان نظر کن. چنان کردم. حق تعالی گوشه ایی از آن عذاب به تمثیل بر من آشکار ساخت. از هیبت آن عذاب چنان ترسی بر من مستولی گشت، که حال می خواهم پیش از رسیدنش، رخت خود از این جهان بربندم!

بدآنسان که مردمان دروغگو و سنگدلی بودند، و خداوند بر قلب ها و دهانشان مُهر زده بود، و چشمانشان را بر ظواهر عالم فانی خیره ساخته بود، باب توبه را نیافتند.

پس گفتند دعای خود بازپس گیر. درویش چنین کرد. حق تعالی نیز چونان گذشته، به برکت دعا و حضور خاصان خود در تهران، عذاب را مُقدر نساخت.

چون خلاصی یافتند، رو به درویش کردند که دعایی که در حق خود کردی نیز بازستان.

گفت: رسم مردانگی و جوانمردی نباشد. که نزدیکان درگاهش از پیمان شکنان نیستند.

این بگفت و جان داد و بمرد.



Wednesday, August 6, 2008

پَری


شنا می کرد

به مانند درخت پاره ایی

بر بستر رودخانه ایی

آرام، بی هیاهو،

سطح آب

و قلب ما را

می شکافت و می رفت.



Tuesday, July 29, 2008

I’m just a stranger in the world.


کاش می فهمیدم

که این مردم،

چرا دوست ندارند،

که مسخر کنند،

هر آنچه که در آسمانها و زمین است؟